وبلاگ حقوقی محمد حسنی
گردآوری مقالات و مطالب حقوقی
hassani.org
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
- دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٢

 

در زمینه رابطه دین و حق، سؤالاتی مطرح است که پاسخ جدی و روشن می طلبد واگر پاسخ آنها روشن نشود، ممکن است در زمینه مسائل کلامی واعتقادی، برای اذهان ناپخته و عقول ناسفته، مشکلات و احیاناانحرافاتی پدید آید. برخی از پرسشها عبارتند از:

آیا دین، حق است یا حق، دینی است؟

آیا دین در حقانیت خود متکی به حق است یا حق در حقانیت خود به دین متکی است؟

آیا آدمیان، حق را می پذیرند; چون دینی است یا دین را می پذیرند، چون حق است؟

آیا دینی بودن حق می تواند به این معنی باشد که دین، منبع و منشا ظهور حقایق است; ولی پشتوانه درستی و صحت آن حقایق، دینی بودن آنها نیست؟

ممکن است سؤالات را به گونه ای دیگر تقریر کرد:

آیا دین را باید به حق عرضه کرد تا در پرتو حق کسب اعتبار کند یا حق را باید به دین عرضه کرد، تا در پرتو دین، معتبر شناخته شود؟

آیا محور حق است یا دین؟ اگر محور، حق است، دین هنگامی معتبر است که بر محور حق دور بزند و اگر محور، دین است، حق هنگامی معتبر باشد که بر محور دین بچرخد. آیا ضامن درستی و صحت دین، حق است یا به عکس، ضامن درستی و صحت حق، دین است؟

چرا مردم حق را می پذیرند و چرا از پذیرش باطل، سرباز می زنند؟

چرا انسانها دین را پذیرا می شوند و ضد دین یا کفر را کنار می نهند؟

آیا پذیرش حق به خاطر دینی بودن آن وعدم پذیرش باطل به اعتبار غیردینی بودن آن است؟

آیا پذیرش دین به خاطر حق بودن آن وعدم پذیرش کفر به خاطر ناحق بودن و به تعبیر دیگر، به خاطر بطلان آن است؟

آیا ممکن است دینی بودن حق را نه به معنای این که دین پشتوانه صحت ودرستی آن است، بدانیم، بلکه به معنای این که دین سرچشمه عالی و زلال ظهور حقایق و منبع جوشش آنهاست، تلقی کنیم; بدون این که پشتوانه صحت و درستی واستواری آنها باشد، یا این که صرف نظر از این که دین خود منبع و منشا جوشش و فیضان و فوران حقایق است، حقایق را به لحاظ صحت و صدق ومقبولیت عقلی، وامدار و وامخواه دین بدانیم و اصولا ملاک حق بودن حقایق را دینی بودن آنها بشناسیم و دین را به عنوان پشتوانه صحت و درستی حقایق مطرح کنیم و از آن بهره جوییم و مدد گیریم؟

خلاصه این که: حق، چون حق است، معتبر است یا چون دینی است، معتبر است.

به دیگر سخن، می توان مسئله را به دو صورت تبیین کرد:

1.این که دین را منبع و سرچشمه جوشش حق بدانیم، بدون این که صحت و سلامت آن را تضمین کند. در این صورت، هم خود دین زیر سؤال می رود که پشتوانه صحت و درستی آن چیست و هم حق مورد پرسش قرار می گیرد که ضامن اعتبار وصحت آن چه چیز است؟

2. صرف نظر از این که منشا و منبع جوشش و فیضان حقایق چیست، در پی ملاک و معیار باشیم. در این صورت، چند احتمال مطرح است:

الف. دین، «خود معیار» است و نباید در پی ملاک و معیاری برای صحت و درستی آن باشیم. اما حق «خود معیار» نیست. منتهی دین، ملاک و معیار درستی و صحت حق است.

ب. حق، «خود معیار» است و ما از زحمت یافتن ملاک و معیاری برای آن بی نیازیم. ولی دین برای صحت و درستی خود، ملاک و معیار می خواهد و ملاک و معیار، همانا حق است. به عبارت دیگر: دین بر خلاف حق، خود معیار نیست. اما حق، خود معیار است و پشتوانه و ضامن صحت دین نیز هست.

ج. دین و حق هر دو خود معیارند. این دو سیستم خود معیار، در کنار هم یا در مقابل هم قرار دارند.

اگر دو سیستم خود معیار در کنار هم باشند، هیچ گونه تعارض و تزاحم و تضادی با هم ندارند و از آنجا که هر دو خود معیارند، نیازی هم به یکدیگر ندارند و هر کدام، راه خود می روند. در این صورت، نه تنها از یکدیگر کمک نمی گیرند، بلکه هیچ یک از دیگری آسیب هم نمی بیند; چرا که آسیب پذیر نیستند.

واگر دو سیستم خود معیار، در مقابل هم باشند، البته مصون از تعارض و تزاحم و تضاد با یکدیگر نیستند. حق برای خود آهنگی ساز می کند ودین، آهنگی دیگر. بیچاره انسانهایی که گرفتار آهنگهای مزاحم و متضاد باشند. آیا ناهماهنگی دو نهاد مزاحم هر دو را آسیب پذیر نمی سازد؟ آیا مردمی که می خواهند هم متدین به دین و هم متحقق به حق باشند، دستخوش تضاد شخصیت و تعارضات افکار ناهمگون واندیشه های ناسازگار نمی شوند؟ در این صورت، علاوه بر تضاد درونی افراد، آیا ممکن نیست که برخی تدین به دین و برخی تحقق به حق پیدا کنند و در نتیجه در میان آنها تفرقه و اختلاف و احیانا تضاد واصطکاک پدید آید؟

وانگهی در مقابل این دو فرقه، ممکن است فرقه سومی پدید آید که نه گرایش به این پیدا کند و نه گرایش به آن، یعنی از خیر این دو امر متقابل و متضاد و متزاحم صرف نظر کند تا از شر آنها هم مصون بماند. اما این فرقه جدید، طبعا با هر دو فرقه در تضاد خواهد بود وهر کدام از سه فرقه، آهنگی مخالف بقیه، ساز می کند.

د. هیچکدام خود معیار نیستند; بنابراین، معیار سومی لازم است که پشتوانه صحت و درستی هر دو باشد، یا برای هر کدام معیار جداگانه ای لازم است.

در اینجا این سؤال مطرح می شود که معیار و پشتوانه آن معیار یا معیارهای سوم و چهارم چیست؟ آیا آنها خود معیارند یا بر می گردند به همانهایی که به آنها نیاز داشتند، یا اگر به آنجا باز نگردند، مترتب بر معیارهای مترتب دیگری هست و باید بگوییم: این رشته سر دراز دارد; ولی خاتمه ندارد.

ه. اگر بخواهیم در دایره تقریبا گسترده احتمالات هیچ احتمالی را فرو گذار نکنیم، جا دارد که دو احتمال دیگر هم در اینجا یک کاسه شده، آورده شود وآن این که:

1. دین، خود معیار است وحق خود معیار نیست; ولی دین ضامن و پشتوانه صحت و درستی حق هم نیست. حق باید معیار و ملاک صحت و درستی خود را از ناحیه دیگری کسب کند.

2. حق، خود معیار است ودین خود معیار نیست; ولی حق، نسبت به درستی و صحت دین، ضمانتی ندارد. دین باید معیار و ملاک صحت و درستی خود را از ناحیه دیگری کسب کند.

پوزش و داوری

آنچه در اینجا آوردیم، تنها به خاطر حساب احتمالات است و پیشاپیش می گوییم که به نظر ما دو مطلب درست است:

1. این که دین را سرچشمه جوشان حق بدانیم; اما نه این که انتظار داشته باشیم که دین سرچشمه جوشان همه حقایق جهان هستی باشد و ما ملزم باشیم که کلیه حقایق فلسفی وعلمی وحتی عملی را از دین بجوییم. چه لزومی دارد که تمام حقایق علوم نظری و علوم عملی برخاسته از دین باشد؟ آیا در قلمرو گسترده علوم نظری، اعم از طبیعیات و ریاضیات و الهیات و در همه شعب و فنون آنها که حقایق بی شمار و روز افزونی به ادراک عقل نظری انسان در می آید، باید منبع را دین قرار دهیم؟ آیا آیه شریفه

«و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء» (1)

که کتاب نازل شده از آسمان بر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را مبین همه چیز می داند، ناظر به بیان همه حقایقی است که در رابطه با هدف نزول قرآن برای هدایت انسانها به راه خدا لازم است یا ناظر به بیان همه حقایق نظری وعملی است، اعم از این که در هدایت انسان نقش داشته باشد یا نقش نداشته باشد؟ آیا ریاضیات و طبیعیات از شعب دین است یا این که آیا ریاضیات و طبیعیات دینی و غیر دینی داریم؟

حقیقت این است که ریاضیات و طبیعیات، به لحاظی دینی و به لحاظی غیر دینی است: دینی است، به این معنی که دین از ما می خواهد که آنها را درست بیاموزیم و درست به کار گیریم; وغیر دینی است، به این معنی که مستقیما برخاسته از دین نیست و از حوزه اعتقادات و باید و نبایدهای دینی خارجند.

در مورد الهیات مسئله شکل دیگری دارد. دین متکی به جهان بینی صحیح و اعتقادات سالم است. در مسائل الهیات، دین نظر می دهد; چرا که انسانها در این زمینه نیاز به راهنمایی دارند. بشر اگر در معرفت ذات و صفات و افعال خداوند به خطا برود، گرفتار شرک ذاتی صفاتی و شرک افعالی می شود و به طور قطع، چنین بشری در مسئله نبوت و امامت و معاد هم راه به جایی نمی برد. حال آن که اگر انسان در یکی از مسائل علمی به خطا برود، ممکن است به اعتقادات دینی او لطمه نخورد.

به عنوان مثال اگر کسی به لحاظ علمی طرفدار هیئت بطلمیوسی باشد، ولی به توحید واجب الوجود و توحید خالق و توحید رب و توحید معبود قائل باشد، به ایمان واعتقاد دینی او لطمه ای نمی خورد. چه فرقی دارد که کسی معتقد باشد که خالق حکیم و مدبر آگاه این جهان، نظام جهان را بر اساس هیئت بطلمیوس اداره کند یا بر اساس هیئت جدید؟ گیرم مؤمن بطلمیوسی نظام تدبیر خداوند را نشناخته و مؤمن امروزی نظام تدبیر را شناخته است. هم کسی که نظام تدبیر خالق بی چون را بر هیئت بطلمیوسی منطبق می داند، مؤمن و متدین است و هم آن که نظام تدبیر پروردگار را منطبق بر هیئت جدید می شناسد.

مثال دیگر در مورد آفرینش انسان است. آیا خداوند حکیم مدبر، انسان را بر اساس نظام فیکسیسم آفریده یا بر اساس نظام ترانسفورمیسم؟ آیا تمام انسانها به آدم وحوا منتهی می شوند یا خیر؟ اگر دین در این مورد ساکت باشد، نه اعتقاد به فیکسیسم به ایمان دینی ضرر می زند و نه اعتقاد به ترانسفورمیسم. منتهی اگر دین در این باره رهنمودی داده باشد و بیان صریحی ارائه دهد، مخالفت با آن به معنای تکذیب دین و تکذیب وحی یا پیامبر یا امام است و این، با ایمان دینی و تسلیم اعتقادی ناسازگار است.

تا اینجا مروری داشتیم بر مسائل علوم نظری، حال نظری هم به مسائل علوم عملی بیفکنیم. آیا در قلمرو علوم عملی بشر نیاز دارد که تمام حقایق را از دین بگیرد و آیا عقل عملی در این راه، لنگ و ناتوان است و هیچ گونه شناختی نسبت به حقایق عملی ندارد؟ آیا همه حقایق عملی که برخاسته وجوشیده از نهاد دین است، احکام مولوی یا همه آنها احکام ارشادی یا به تفکیک، برخی ارشادی و برخی مولوی است؟ اگر همه آنها احکام مولوی است، معنای آن، طرد عقل عملی از ادراک حقایق است و اگر همه آنها احکام ارشادی است، معنای آن، بی نیازی مطلق از دین، درحوزه تکالیف و مسئولیتها و وظایف است و اگر برخی ارشادی و برخی مولوی است، بدین معنی است که ما در حوزه تکالیف و مسئولیتها و وظایف، نه خود را از دین بی نیاز دانسته ایم و نه عقل عملی را از توانایی ادراک انداخته و مطرودش کرده ایم. اینجاست که باید بگوییم: مطابق روایاتی که از پیشوایان دین رسیده، بر مردم دو حجت است: یکی حجت ظاهر ودیگری حجت باطن. اولی همان مطالبی است که از ناحیه انبیا و اوصیا به ما رسیده و دومی همان ادراکات عقلی و باید ونبایدهای عقلانی و مسائل اعتقادی است و طبعا هیچ کس از این دو بی نیاز نیست. (2)

2. از نظر اسلام، معیار همه چیز حقیقت و معیار حقیقت، خود حقیقت است.هرکس طالب حق است، ارزشمند است; گو این که به حق نرسد و هرکس در پی باطل است بی ارزش و بی اعبتار است. به همین جهت است که می بینیم امیر مؤمنان علیه السلام به عنوان وصیتی که باید پس از خودش به مرحله اجرا در آید، فرمود:

«لا تقتلوا الخوارج من بعدی فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فادرکه ». (3)

پس از من خوارج را نکشید; چرا که کسی که طالب حق بود و در راه رسیدن به حق به خطا رفت، مانند کسی نیست که طالب باطل بود و به باطل دست یافت.

فرق خوارج و اصحاب معاویه در این است که خوارج مردمی متعبد و متعصب بودند و در آن فتنه ای که به پا کردند، در طلب باطل نبودند و اگر با علی علیه السلام نمی جنگیدند، علی علیه السلام با آنها نمی جنگید، ولی اصحاب معاویه، تعبد به دین نداشتند و در راه رسیدن به حق، تعصبی نمی ورزیدند و با علم و آگاهی در پی باطل بودند. بنابراین، توصیه امام این است که پس از وی اگر می کشند، کسانی را بکشند که در پی باطلند وباطل را یافته اند، نه کسانی که حق را طالبند و به خاطر قصوری که داشته اند، به آن نرسیده اند.

در جریان جنگ خونین جمل، مردی دچار حیرت شده بود; چرا که می دید شخصیتهای برجسته عالم اسلام، مانند طلحه و زبیر و عایشه که به نص قرآن یکی از امهات مؤمنان است (4) در مقابل علی علیه السلام قرار گرفته و با او سر جنگ و ستیز دارند.

از این رو این مرد متحیر به محضر امیر مؤمنان علیه السلام شتافت و عرض کرد:

«ایمکن ان یجتمع زبیر و طلحة و عائشة علی باطل؟»

آیا ممکن است زبیر و طلحه و عایشه بر باطل اجتماع کنند؟

حضرت در جواب وی فرمود:

«انک لملبوس علیک; ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله »;

امر بر تو مشتبه شده است; حق و باطل با قدر و منزلت اشخاص شناخته نمی شوند. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسی.

عبارت مذکور را دکتر طه حسین مصری که از نویسندگان برجسته است، در کتاب خود می آورد و می گوید:

«بعد از آن که وحی خاموش گشت و ندای آسمانی منقطع شد، سخنی به این عظمت شنیده نشده است ». (5)

به راستی که اگر چهره پاک و معصومی چون امام علی علیه السلام حق را محور شخصیتها قرار دهد و شخصیتها را از محوریت حق ساقط کند، برای همیشه راه هموار اسلام را به ما نشان داده و اوست که سخنش دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق است.

ما مطلب فوق را به عمد از کتاب «علی و بنوه »نقل کردیم، تا نظر یک عالم سنی مصری را در باره سخن پر شکوه امیر علیه السلام نشان بدهیم و الا مضمون فوق در کتاب همیشه استوار نهج البلاغه چنین آمده است:

«وقیل: ان الحارث بن حوط اتاه فقال: اترانی اظن اصحاب الجمل کانوا علی ضلالة؟ فقال علیه السلام:یا حارث، انک نظرت تحتک ولم تنظر فوقک فحرت. انک لم تعرف الحق فتعرف من اتاه و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه ».

وگفته اند: حارث بن حوط نزد او آمد و گفت: چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه می دانم؟ فرمود: حارث! تو کوتاه بینانه نظر کردی، نه زیرکانه به پایین پای خود نظر کردی، نه به بالای سر خود و سرگردان ماندی. تو حق را نشناخته ای، تا بدانی اهل حق چه کسانند و نه باطل را، تا بدانی پیروان آن چه مردمانند.

حارث که باز هم از اسارت پندار و از شخصت گرایی به حق گرایی روی نیاورده بود، چنین گفت: من با سعید بن مالک وعبد الله بن عمر کناره می گیرم.

آن حضرت فرمود:

«ان سعیدا و عبد الله بن عمر لم ینصرا الحق و لم یخذلا الباطل » (6) ; سعید و عبد الله بن عمر (آدمهای بی خاصیتی هستند) آنها نه حق را یاری کردند و نه باطل را خوار ساختند.

مرد راستین و استوار و خردمند کسی است که هرگز گرفتار شخصیت گرایی و فرقه گرایی و نژاد گرایی وملیت گرایی و ... نشود. استادانی که انسان در محضر آنها کسب دانش کرده و از آنها راه و رسم صحیح زندگی آموخته، مقام و مرتبه ای والا دارند وجا دارد که انسان در حیات و مماتشان همواره آنها را تعظیم و تکریم کند; ولی این، به معنای تسلیم مطلق بودن در برابر افکار و اندیشه های آنان نیست.

ارسطو در تحقیقات خود از رد وابطال رای استادش افلاطون در باب مثل و بعض امور دیگر خودداری نکرده و در این مقام می گفته است: افلاطون را دوست می دارم; اما به حقیقت، بیش از افلاطون علاقه دارم. (7)

صدر المتالهین نیز در مقدمه جلد ششم کتاب «الاسفار الاربعة » که بر محور الهیات بالمعنی الاخص دور می زند، می فرماید:

«مرد حکیم التفات به نظریه مشهور نمی کند و هنگامی که به حق برسد، از مخالفت مشهور نمی هراسد و در هیچ بابی به «من قال » یا گوینده توجه نمی کند، بلکه به «ما قیل »یا گفته توجه می کند. چنان که از مولای ما، امام موحدان وامیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود: «لا یعرف الحق بالرجال و لکن اعرف الحق تعرف اهله » و ما در تحقیق هر مسئله ای و تنقیح هر مطلوبی، جز تقرب به خداوند و ملکوت اعلای او در ارشاد جوینده ای پاکدل و تهذیب خاطری آماده، قصدی نداریم. اگر گفته ما با نظر اهل بحث و تحقیق موافق آمد، همان است که اشاره کردیم و اگر موافق نیامد، معلوم است که حق با عقول آنهایی که به سبب امراض باطنی قریحه های فاسد دارند و طبیبان نفوس را از علاج خود عاجز کرده اند، موافق نخواهد بود». (8)

با الهام از راه و رسم دینی و سخنان پیشوایان معصوم است که گفته اند:

«انظر الی ما قیل و لا تنظر الی من قال »; بنگر که چه می گوید; ننگر که که می گوید.

اکنون که به طور اجمال، نظر خود را در باره این که معیار همه چیز حقیقت و معیار حقیقت خود حقیقت است، بیان کردیم، جا دارد که بحث تفصیلی را در این باره دنبال کنیم و بیان استدلالی و تحقیقی خود را در این باره بر اهل نظر عرضه نماییم.

قطعا برای این که رابطه حق و دین به خوبی معلوم گردد، نخست باید تعریف دقیق و جامعی از دین و حق ارائه دهیم; چرا که اگر مقصود ما از واژه دین و واژه حق، گنگ و مبهم باشد، گفتگو در باره این که آیا حق، دینی یا دین، حق است؟ بیهوده و بی نتیجه خواهد بود.

آیا ما وظیفه داریم از ادیانی مانند یهودیت و مسیحیت کنونی دفاع کنیم؟ آیا در باره دین بودایی و دین برهمایی و دین مجوس سخن گفتن و از رابطه آنها با حق، گفتگو کردن،برای کسی که می خواهد مدافع دین اسلام باشد، ضرورتی دارد؟ دین به معنای عام آن، شامل بت پرستی مشرکان هم می شود. چنان که قرآن کریم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می خواهد که به آنها بگوید که نه او معبود آنها را می پرستد ونه آنها معبود او را. «لکم دینکم و لی دین » (9) ; شما را دینی است و مرا هم دینی است. میان دین توحیدی و دین مشرکانه فاصله بسیار است. ولی البته ادیان توحیدی یک ریشه دارند و کاملترین آنها آخرین آنهاست. دین یهود و نصاری و دین اسلام، مراحل تکاملی دین واحد هستند. یعنی آنچه در دین یهود و دین نصاری به صورت غیر محرف بوده، در اسلام به صورت کاملتر وجود دارد.

در شماره آینده این بحث را به یاری خدا دنبال می کنیم.

پی نوشت ها:

1. نحل/89.

2. امام هفتم علیه السلام به هشام بن حکم فرمود:

یا هشام! ان لله علی الناس حجتین: حجة ظاهرة و حجة باطنة; فاما الظاهرة فالرسل والانبیاء والائمة علیهم السلام واما الباطنة فالعقول.

ای هشام! خدای را بر مردم دو حجت است: حجت آشکار و حجت پنهان; اما حجت آشکار، رسولان و انبیا وامامان است و اما حجت باطن،عقول است.ر.ک:اصول کافی،ج 1،ص 16، کتاب عقل و جهل،حدیث 16.

3. نهج البلاغه، خطبه 59.

4.«وازواجه امهاتهم »، (احزاب/6).

5. علی و بنوه، ص 40.

6. نهج البلاغه، حکمت 262.

7. لغتنامه دهخدا: 5/1831، ارسطو.

8. اسفار، ج 6، ص 6.

9. سوره کافرون، آیه 6.

منابع مقاله:

فصلنامه کلام اسلامی، شماره 17، بهشتی، احمد؛

محمدحسنی
وبلاگ حقوقی محمدحسنی درصورتی که نیاز به وکیل دارید می توانید به موسسه حقوقی عدل فردوسی مراجعه نمایید- آدرس : تهران ، خیابان انقلاب اسلامی ، بین میدان فردوسی و لاله زار ، پلاک 630 ، واحد 9 --تلفن تماس تهران: 66342315____ 66342303
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :